تبليغاتX
تب نامه های طبیبانه...
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم*** به دو عالم ندهم لذت بیماری را


پرنده ام ... مرا دامي بايد...


سيبم... مرا دهاني بايد...


دانه ام... مرا مرغي بايد...


بره آهو ام ... مرا صيادي بايد...


ديوانه ام ...مرا ماهي بايد...


قلبم... مرا تيري بايد...

...

حالم خراب نيست !


بيمارم...

            مرا طبيبي بايد!!



 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:48  توسط ناهيد  | 

می دونی وقتی بزرگ بشم می خوام چیکاره بشم؟

 

کاشف می شم و جات رو کشف می کنم!!!

 

آخه دکترا هنوز نتونستن اون قسمتی از قلب رو که جای توئه مشخص کنن.


اما من می خوام پیدات کنم!

مگه نه اینکه قلبم به اندازه ی مشت بسته ی دستم بیشتر نیست؟ پس پیدا کردنت توی همچین جای کوچیکی نباید زیادم سخت باشه... ولی نمی دونم چرا تو این صنوبر کوچیک همیشه گمت می کنم.

 

می دونم همیشه توی اون آرومترین گوشه ی قلبمی . همون موقع هایی که سر ِ قلبم خلوت می شه و تنهاست ، اونجا دیدمت.

وقتی جات رو کشف کردم دیگه گمت نمی کنم!

 

شایدم اصلا" رفتم و مخترع شدم و یه گوشی طبی اختراع کردم که هروقت دلم برات تنگ شد، بذارمش روی قلبم و صدات رو بشنوم...

 

...خداجونم پس چرا من زودتر بزرگ نمی شم؟



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:5  توسط ناهيد  | 


استادي مي گفت اگر مي خواهي طبيب بزرگي شوي بايد كمي خرج كني! خرج دلت!!

             

 بايد بكوشي و اين ليست را براي طبيبانه هايت بدست آوري:

_خداي شافي و اميد كافي

_ديده ي پاك و يك دل بي باك

_روپوش سفيد ، لبخند و اميد، دانش جديد

_مُهر طبيب و يك قلب شكيب

_دست درمانگر و انگشتان نوازشگر

_چشم دردآشنا و گوش شنوا

_حواس پُر و هوش درخور

_دهان رازدار و ديده ي بيدار

_اخلاق نيكو و روح دلجو

                        ........

استاد هميشه عادت به تجويز سخت ترين نسخه ها دارند!!!

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 21:52  توسط ناهيد  | 

 

ايست!


تو داري طبيب مي شوي پس...

                       چشم دلت را پاك نگه دار


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:8  توسط ناهيد  | 

چو بيمار از شفا سرمست گردد*** طبيب از جام شادي مست گردد

خدا خود شافي و اين افتخار است*** طبيبي با خدا همدست گردد


علي عرب! 16 ساله

بيماري كه به لطف استاد بزرگم ، من ِ دانشجوي دوره ي استاجري زير نظراستاد آپانديسش رو جراحي كردم!!! خاطره اي كه هيچ وقت فراموشش نخواهم كرد...

اميدوارم حال بيمارم خوش باشه




+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:45  توسط ناهيد  | 

بزرگتر كه شوم مي خواهم طبيبي باشم ...

... آن وقت آتلي مي سازم كه تمام قلب هاي شكسته را با آن ببندم!

آن وقت دارويي به تمام باباها مي دهم كه