تبليغاتX
تب نامه های طبیبانه...
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم*** به دو عالم ندهم لذت بیماری را

امروز اول شهريور روز پزشك بود اولين تجربه ي پزشك بودن من!

 امروز من پزشك مسابقات تكواندوي نونهالان و خردسالان دختر نجف آباد شده بودم!!! چگونگي اين انتخاب بماند! براي من كه تجربه ي لذت بخشي بود!

اكثر مصدومين بچه هاي كوچيكي بودن كه بيشترشون از حريف شكست خورده بودن و حالا درد ناشي از ضربه ها به غم شكست خوردنشون اضافه شده بود و گريه كنان عضوي رو به من نشون مي دادند كه آسيب ديده بود. البته بيشتر موارد واقعا" هم آسيب ديده بودند...

امكانات درماني در حد پماد ليدوكايين و چسب زخم و باند و بتادين و لوكوپلاستي كه از شدت انقضاي تاريخ مصرف به صورت كاغذ دراومده بود! بيشتر نبود البته نقش اصلي درمان اين مريض كوچولوهاي من رو قطعه هاي يخ توي نايلون بازي ميكرد!

كافي بود اشك هاي مريضت رو پاك كني... دست نوازشي روي سرش بكشي... اونو سر جاي خودت بنشوني و يخ ِ توي نايلون روي واسه چند دقيقه روي محل آسيب ديدگيش نگه داري! انگار كه معجزه مي كرد! بيمار كوچولوي قهرمانت حالا با يه لبخند خوشگل گوشه ي لبش و يه نگاه زير چشمي بهت داره از تو تشكر مي كنه! و مي گه ديگه خوب شده و مي ره پيش دوستاش...

به مسئولين ورزشگاه گفتم كه امكانات درمانيتون خيلي كمه و تاريخ مصرف گذشته. همينطور گفتم كه حتما" يه شيشه اكسير محبت واسه همچين مسابقاتي بايد بذاريد توي جعبه ي كمك هاي اوليه تون!

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:56  توسط ناهيد  | 


پرنده ام ... مرا دامي بايد...


سيبم... مرا دهاني بايد...


دانه ام... مرا مرغي بايد...


بره آهو ام ... مرا صيادي بايد...


ديوانه ام ...مرا ماهي بايد...


قلبم... مرا تيري بايد...

...

حالم خراب نيست !


بيمارم...

            مرا طبيبي بايد!!



 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:48  توسط ناهيد  | 

می دونی وقتی بزرگ بشم می خوام چیکاره بشم؟

 

کاشف می شم و جات رو کشف می کنم!!!

 

آخه دکترا هنوز نتونستن اون قسمتی از قلب رو که جای توئه مشخص کنن.


اما من می خوام پیدات کنم!

مگه نه اینکه قلبم به اندازه ی مشت بسته ی دستم بیشتر نیست؟ پس پیدا کردنت توی همچین جای کوچیکی نباید زیادم سخت باشه... ولی نمی دونم چرا تو این صنوبر کوچیک همیشه گمت می کنم.

 

می دونم همیشه توی اون آرومترین گوشه ی قلبمی . همون موقع هایی که سر ِ قلبم خلوت می شه و تنهاست ، اونجا دیدمت.

وقتی جات رو کشف کردم دیگه گمت نمی کنم!

 

شایدم اصلا" رفتم و مخترع شدم و یه گوشی طبی اختراع کردم که هروقت دلم برات تنگ شد، بذارمش روی قلبم و صدات رو بشنوم...

 

...خداجونم پس چرا من زودتر بزرگ نمی شم؟



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:5  توسط ناهيد  | 


استادي مي گفت اگر مي خواهي طبيب بزرگي شوي بايد كمي خرج كني! خرج دلت!!

             

 بايد بكوشي و اين ليست را براي طبيبانه هايت بدست آوري:

_خداي شافي و اميد كافي

_ديده ي پاك و يك دل بي باك

_روپوش سفيد ، لبخند و اميد، دانش جديد

_مُهر طبيب و يك قلب شكيب

_دست درمانگر و انگشتان نوازشگر

_چشم دردآشنا و گوش شنوا

_حواس پُر و هوش درخور

_دهان رازدار و ديده ي بيدار

_اخلاق نيكو و روح دلجو

                        ........

استاد هميشه عادت به تجويز سخت ترين نسخه ها دارند!!!

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 21:52  توسط ناهيد  | 

 

ايست!


تو داري طبيب مي شوي پس...

                       چشم دلت را پاك نگه دار


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:8  توسط ناهيد  | 

چو بيمار از شفا سرمست گردد*** طبيب از جام شادي مست گردد

خدا خود شافي و اين افتخار است*** طبيبي با خدا همدست گردد


علي عرب! 16 ساله

بيماري كه به لطف استاد بزرگم ، من ِ دانشجوي دوره ي استاجري زير نظراستاد آپانديسش رو جراحي كردم!!! خاطره اي كه هيچ وقت فراموشش نخواهم كرد...

اميدوارم حال بيمارم خوش باشه




+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:45  توسط ناهيد  | 

بزرگتر كه شوم مي خواهم طبيبي باشم ...

... آن وقت آتلي مي سازم كه تمام قلب هاي شكسته را با آن ببندم!

آن وقت دارويي به تمام باباها مي دهم كه ديگر هيچ غم و غصه اي نتواند كه موي نازنين سياه آنها را سفيد كند!

آن وقت قطره اي به مادران مي دهم كه در چشم هاي آسماني شان بريزند تا ديگر هرگز غمگينانه نبارند!

آن وقت مرهمي مي سازم كه تمام درد ِ دل ها و دل تنگي ها را تسكين ببخشد!

آن وقت شربتي براي كودكان درست مي كنم تا ديگر هيچ بغضي در گلوي هيچ كودكي نماند!

آن وقت...


  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 17:39  توسط ناهيد  | 

 

 

 

 

*** به نام شفابخش دل ها ***

 

یادم باشد گاهی درسها رو از جایی غیر از کلاس درس باید بیاموزم...

 

 1-درد فروش کوچک:

 پسرک ِ 5-6 ساله ایه. هر دو پاش از بالا تا مچ سوخته. تقریبا" هیچ پوست سالمی روی پاهاش نمونده.

شب پیش حین ِ کار کردن، نفت چراغ روی شلوارش ریخته و...

خودش باند های پاهاش رو باز می کنه... درد کاملا" توی صورت رنج کشیدش پیداست... اما دریغ از حتی یک آخِ کوچیک..

انگار غرور بزرگش به درد تحمل ناپذیرش پوزخند می زنه!

 

"امروز از پسرکی آموختم گاهی بیمارم درد را بی صدا فریاد خواهد کرد"


 

 2-طبیبانه های استاد:

استاد بزرگیه اما در نگاه اول فقط وضع پریشانش به نظرت میاد...

چشماتو که باز کنی پریشانی ِ اونو زیبا خواهی دید!

"طبیب پریشان ِ من از بیمارانش عوض پول، سفره ی حضرت اباالفضل می خواد!!!"


 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:57  توسط ناهيد  |